تبليغاتX
شاید هنوزم دیر نیست
شاید هنوزم دیر نیست

... وخدایی که دراین نزدیکیست ...


نه !!!

 

 

وقتی از اشتباه زندگیم صحبت کردم

 بم گفتین ...     

 

اووو دوسال پیش ؟

گور باباش !!!

فراموشش کن ؟

چرا اینقد پر اهمیتش کردی ؟

چرا برا خودت ازش یه غول ساختی ؟

بندازش دور

ولش کن

کمکت میکنم فراموشش کنی ؟

سعی کن فک کنی بی اهمیته!

بهش اهمیت نده!

فراموشش کن ...!

 

ممنونم که همتون به نوعی خواستین بهم کمک کنین ...

اما حالا که فراموشش کردم ...

حالا که محو شده تو ذهنم .......

شما منتظرین دوباره ...

...

..

.

گذشته گذشته ...

 

http://bahare-zendegi-9.blogfa.com/

جمعه هشتم آذر 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

زندگی بهار

 

 

همسفر های عزیزم سلام ...

ممنونم به خاطر تمام لطفی که تو کامنت های عمومی و خصوصی بهم داشتین ...

میخوام همین جا هدف این شمارش معکوس رو عوض کنم و هرچیزوکه بوی نم و

رطوبت میده بریزم دور ...  میخوام تو حال نفس بکشم و زندگی کنم ...

به لطف زندگی که منو به زندگی برگردوند ...

به لطف دوستی که بم یاد داد وقتی از خواب بیدار میشم ۲ راه دارم

یکی اینکه : دوباره بخوابم و ادامه ی رویاهام و ببینم و

دومی اینکه : بلند شم و برا رسیدن به رویاهام تلاش کنم ...

به لطف دوستی که بم یاد داد گاهی برا رسیدن به چیزی ... از همه چیزت میگذری و

در نهایت وقتی بش میرسی دیگه چیزی ازت باقی نمونده تا لذت ببری ...

به لطف دوستی که بم یاد داد مشکل به وجود اومده رو نه به عنوان تقدیر بلکه به عنوان

 صلاح خداوندی بپذیرم ...

دوستی که بهم یاد داد به نشانه ها اعتماد کنم ...

دوستی که ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پس اینطوری ادامه میدیم ...

۳ روز مونده که به زندگی برگردم ...

چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

شمارش معکوس تا 9 آذر...

 

           ۵ روز باقیست ...

 


            ۶ روز باقیست...

 

آ ه ...

ای تکرار غریبانه ی فصل ها ... کمی آهسته تر ...

حتی در باورم نیست که این دومین آذر بی اوست ...


در ادامه ی مطلب برای siya نوشتم که ...


ادامه مطلب

یکشنبه سوم آذر 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

روز دوم

 ۲ روز گذشت ...

ومن در انتظار فرا رسیدن سالگرد

                      بزرگترین اشتباه زندگی ام

 ثانیه ها را می شمارم ...

شنبه دوم آذر 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

شمارش معکوس تا 9 آذر

 

 

و آذر باز هم ...

        پا بر احساس لگد مال شده ام گذاشت ...

جمعه یکم آذر 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

شکر

 

 

 

پروردگارا تورا سپاس

به خاطر هرچه که خواستم و ندادی و ندانستم چرا ؟؟؟

و به خاطر هرچه که خواستم و دادی و نفهمیدم کی ؟؟؟

 

 

پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

فرصت

 

 

تو بگو همسفر

یک انسان باید به کجا برسد تا بگوید :

(( دیگر فرصتی نیست )) ؟

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

شمع ها برای چه می سوزند ؟

شمع روشن می کنم ...

نمیدانم به خاطر مرگ عشق از یاد رفته ام یا

تولد عشق جدیدم ...؟

کدام یک ؟

 

دوشنبه ششم آبان 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

تولد

 

روز تولد آدما یه روز فراموش نشدنیه ...

خوبه آدما تو این روز قشنگ بیشتر به خودشون و اطرافشون

 توجه کنن خدا توی روز تولد برای دادن هدیه کنارمون میشینه

 تا ما ازش یه چیزی بخوایم ...

امیدوارم آرزو های قشنگ همه تو روز تولدشون

تبدیل به واقعیت بشه

سامی گلم ... داداش مهربونم ... عزیز دلم ...

               تولدت مبارک

                             امیدوارم همیشه موفق باشی ...

 

شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |

اتوبوس

 

یک اتوبوس !

ما همگی مسافریم .

تو ۲ صندلی از من جلوتر ...

اما نگاهت هر چند دقیقه یک بار دنبال نگاهم میگردد

به بهانه ای به پشت بر میگردی

 و با مسافر پشت سرت میگویی :

کاش عاملی باعث میشد ای سفر پایان نپذیرد ...

هوا کم کم تاریک میشد ...

راننده با صدایی بم میگوید ...

تا ۲۰ دقیقه ی دیگر می رسیم ...

تو نگران میشوی ...

 :فقط ۲۰ دقیقه ؟

این را میگویی و به من خیره میشوی ...

انگار میخواهی طوری قهوه ی چشمانت تمامی دریای

 چشمانم را قهوه ای کند !!!

 ناراحتی ...

در من غرق میشوی ...

کسی فریاد میزند ...

: مسافرین عزیز با عرض پوزش

 به علت یک مشکل فنی امشب را همین جا اتراق میکنیم ...

دردلم قند آب میشود

چشمانت برق میزند ....

در میان هیاهوی ناشی از ناراحتی مسافران

 تو تنها کسی هستی که بدون کنترل

از شوق بلند میشوی و فریاد میزنی :

خدایا شکرت !!!

 

سه شنبه پنجم شهریور 1387 توسط بانوی 29 دسامبر |



شاید سلام .و شاید هیچ
اینجا ایستاده ام
دختر روزهای سرد یک
دیماه برفی
نامم بهار است اما
برگی زرد و یادگار پاییزم و
عاشق روزهای داغ و کلافه
کننده ی تابستانی که
خورشید با تمام وجود
می تابد.
چه ربط بی ربطی
میگویند با ستاره ها
نسبتی دارم
گاهی نیز مرا به خاطر
هم صحبتی بامورچه ها
سرزنش می کنند
درختان را دوست دارم
رودخانه و جوی آب را نیز
اما دریا را نه ...
شاید برایم کابوسی تلخ
باشد

........... دریا................

سکوت را دوست دارم
...
متولد سال اسبم و بسیار
اسب صفت
سرخ را دوست دارم
سیاه را دوست دارم
زرد را دوست دارم
آبی را نه
اسب ها را دوست دارم
پروانه ها را نه !
با عشق غریبه ام
نمیدانم چیست و نمی خواهم
بدانم
تمدن گذشته ی ایران را
دوست دارم حالش را نه
با این حال میبالم و فریاد
میزنم من
یک ایرانیم
از نسل آریایی و کوروش
و داریوش و مولانا و حافظ
آری من ایرانیم
شهیددکتر علی شریعتی
را بسیار دوست دارم
رمضان را دوست دارم
علی را می پرستم
عاشق پسرش حسینم
و محرم را مقدس میدانم
مریم را دوست دارم و
پدرم بعداز خداوند خدا
مسیح است
با درد غریبه نیستم ... او
همیشه با من است
من یاس را دوست دارم
من یاس را دوست دارم
من یاس را دوست دارم
گفته هایش را چراغ راهم قرار
میدهم و باز می گویم
من یاس را دوست دارم
حرفهای عصیانگر پیشرو را
دوست دارم
گوش می دهم ... میخوانم
او را نیز
اورا که رفت دوست داشتم
دوست دارم
دوست خواهم داشت
...
نماز روبه قبله نمی خوانم
قبله ی من هرکجا که باشم
در کنارم است
خدای من در وجودم سکنا دارد
نه هیچ جای دیگر
خدای من خانه اش قلب من
است نه هیچ جای دیگر
پس برای هم صحبت شدن با او
برای یافتن او .... تنها
به خود رجوع می کنم
این مرا بس است
مادرم را بیش از هرچیز
دوست دارم و
یقین دارم بدون او نخواهم بود
او فرشته ی غم هایم
پرستار درد هایم
دوست شب گریه هایم
و
او همه کس من است
او همه چیز من است
او تمام وجود من است
و من
هیچ نیستم
جز جغدی شوم
روی یک سیم برق
شاید نیز کلاغی بد خبر
نبودنم بهتر بود

sophia_lova_p@yahoo.com

RSS 2.0
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
دريافت كد

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

Designed By ParsTheme